به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

گفتی که به احترام دل باران باش         باران شدم وبه روی گل باریدم


گفتی که ببوس روی نیلوفررا                از عشق تو گونه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو دلی روشن کن        من همچو گل ستاره ها تابیدم


گغتی که بیا و از وفایت بگذر                   از لهجه بی وفاییت رنجیدم

 
گغتم که بهانه ات برایم کافیست              معنای لطیف عشق رافهمیدم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

به سه چیز تکیه نکن 

 غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

                                                   دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود یک آن شد

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشین و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

میروم از یادها

همسفر با بادها

در دلم فریادها

می روم با خویشتن تنها شوم

فارغ از اینها از آنها شوم

میروم شاید که خود را یافتم

عشق را شاید خدا را یافتم

می روم تا آخر بود و نبود

می روم تا انتهای بی کسی

می روم تا انتهای جنگل و باران و باد

می روم پاییز را خندان کنم

می روم تا این دل لبریز از نیرنگ را

با صفای چشمه و باران مهر

اندکی شاید مصفاتر کنم

می روم گلهای غمگین و سیاه درد را

شاد چون باغ بهاران و چمنزاران کنم

می روم شاید اسیر خسته و دربند را

فارغ از دنیای بی آغاز و بی پایان کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

که حرفهایت هم باور دل من نیست

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

حقیقت باور را هم از دلم برده ای

و حال چه میگویی که بی من برایت خوش نیست

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

یارا یارا گاهی ، دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را ، چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن

بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است         قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

چشم‌هایت را که ببندند
عاشق صدایی می‌شوی
گوش‌هایت را که بگیرند
عاشق بویی که ترغیبت می‌کند
بینی‌ات را که بگیرند
عاشق آن‌چه لمس می‌کنی
دست‌هایت را که ببندند
عاشق آن‌چه زیر پای توست
پاهایت را که بردارند
عاشق آن‌چه در سرت می‌گذرد
سرت که نباشد
عاشق آن‌چه در تو می‌طپد
چیز‌های زیادی را باید از دست بدهی تا نوبت به قلبت برسد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

sohrab

سلام دوستای خوبم من این عکسو اول به افتخاره رویا ی عزیزم گذاشتم.بعدم به افتخاره خودم که خیلی سهرابو دوست دارم.راستی میبینید شعر سنگ قبر سهراب و عنوان وب من یکیه!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

از تمنای وصال طرب و ناز بگو

 

رازهایی ست که در سینه ی محمل باشد.

 

از برای همه عالم دل خود ساز کنم

 

تشنهی بوسه و سرمست ز مأوای توام

 

سالهاییست که در میکده مستم ای دوست

 

غزلی خوانده و از دیده تمنایش کرد

 

دل حسرت زده و سوخته را یاد کند

 

بوسهای از ته دل بر لب و پیشانی ده

 

عاشق و شیفته ی این دل نازم گردی

 

ساحل خسته ی دل را گذری اندازی

چه شود گر به محبت نظری اندازی

چه شود همسفر سفرهی رازم گردی

چشم زیبای خودت را به من ارزانی ده

کو نگاهی که دل غمزده را شاد کند

کو نگاهی که توان خوب تماشایش کرد

ساقی میکدهام یار مرا یاری ده

تشنه ی روی توام دوست به من آبی ده

من گرفتار هوا و هوس هستم ای دوست

من گرفتار و اسیر دل شیدای توام

رازهاییست که من یک به یک آغاز کنم

گفت من هر چه بگویم همه از دل باشد

گفتم ای عاشق دل سوخته از راز بگو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق ،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندگی اوست!
در دل مردم عالم،به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو!
((دوستم داری))؟را از من بسیار بپرس!
((دوستت دارم)) را به من بسیار بگو!........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

دوباره صدای سکوت برف

                   و آرامش زیبای کودکی هایم

                                                        برق رفت!



کاش این همه سکوت برف نبود

                    تا هیاهوی باران چشمان دل خسته ام

مثل تیک تاک بی امان ساعت مادربزرگ

                                         همه را بیدار نمی کرد

و خواهرم در تاریکی شب برایم خواند:

         داری گریه می کنی؟

*مثل این که تنهایی

                چقدر هم تنها

                          خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

                                         دچار یعنی عاشق*

                         سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

به کجا می روی صبر کن

                              صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

                           ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

                 خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت تورا می بارد

                                  صبر بکن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                     باش ای نازنین باش ای مهربان 

                                      خواب تو تعبیر شود بعد برو

                          حال که عزم رفتن داری پس برو...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

خداوندا

تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم،

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را،

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت،

دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه،

می کند فریاد،

می شود خسته،

مرا تنها تو نگذاری خداوندا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

گاه در حسرت نیم نگاهی از تو

به آسمان شب خیره می شوم ...

اما چه سود؟!!!.....

 

اما چه سود که چشمک ستارگان

 

سرابی بیش نیست....

 

نگاهت را دریغ مکن از چشمانم

 

غرقم کن........

 

غرقم کن که محتاج غرق شدن در وجودت هستم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش

پر کشیدن بودو بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چشش مرغ اسیر

غم دلتنگی رو دید

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالا ها

سوار ابرها بشیم

یه دفه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از ابر چشاش

روی گونشجاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشکه اونو دید

با خودش یه عهدی بست

نفسه سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میونه قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو روهم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون..........

                    تا که دق کردشو مرد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

          که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی                   

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

از کجا می دانی

من و تو همسفر یک راهیم؟

بارها گفته ام این عشق ندارد فرجام...

به تمام لحظاتی سوگند

که من و تو با هم

گذراندیم و گذشت

من و تو

نیستیم قسمت هم

سهم تو آبی دریاها نیست

بعد با من بودن

سهم من سادگی و بی کسی است

می روم...

تو نگو: "خسته شدی"

صحبت زندگی است!

زندگی مال من و توست ولی

راهمان با هم نیست

تو به راهت برگرد

گرچه سخت است فراموشی آن خاطره ها

ولی ای کاش بدانی خوبم

تا زمانی که نفس می آید

دوستت می دارم

از کجا می دانی؟ شاید من و تو

در جهانی دیگر

قسمت هم باشیم!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

 دستهایت را دوست می دارم

             فروغ فرخزاد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

م

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف

 در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است            

                                                         سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

خدای من ...

محبت می کنی ولی دلت را می شکنند. وفا می کنی جفایت می کنند.

من از این نارفیقی های می ترسم.. خدا از دنیای بی تو می ترسم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , مجید

...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...    

                                               منبع:www.bahar-20.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.

دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال .
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سوال.                                      سهراب سپهری
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لب‌های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می‌فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نیزار
مرداب می‌گشاید چشم تر سپید.
خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی بر آبنوس درخشد رز سپید
دیوار سایه‌ها شده ویران
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید. 
                    سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند
و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود چتر نشانه ایمان پسر بچه بود به خدا ایمان داشته باشید باران می بارد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 عصر
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه کاج.
نیکی جسمانی درخت بجا ماند.
عطف اشراق روی شانه من ریخت.

حرف بزن، ای زن شبانه موعود!
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام را به دست من بسپار.
در وسط این همیشه های سیاه
حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ!
خون مرا پر کن از ملایمت هوش .
نبض مرا روی زبری نفس عشق
فاش کن.
روی زمین های محض
راه برو تا صفای باغ اساطیر.
در لبه فرصت تلالو انگور
حرف بزن ، حوری تکلم بدوی !
حزن مرا در مصب دور عبادت
صاف کن.
در همه ماسه های شور کسالت
حنجره آب را رواج بده.

بعد
دیشب شیرین پلک را
روی چمن های بی تموج ادراک
پهن کن
.                               سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

                    سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

از مرز خوابم می گذشتم،
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش ، من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
                                                                            سهراب سپهری
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی !
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟
هر کجا هستی ، بگو با من .
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می کنی پروا؟ سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

در باغ
یک سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت ، هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال کرد.
اما
ای یاس ملون!       سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.

غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب با ید باشد.
دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.     سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

ماه
رنگ تفسیر مس بود.
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.
سرو
شیهه بارز خاک بود.
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سایه میزد.
کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد.
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد.
جمله جاری جوی را می شنید،
با خود انگار می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من کنار زهاب
فکر می کردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است !
                               سهراب سپهری
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 کاج های زیادی بلند.
زاغ های زیادی سیاه.
آسمان به اندازه آبی.
سنگچین ها ، تماشا، تجرد.
کوچه باغ فرا رفته تا هیچ.
ناودان مزین به گنجشک.
آفتاب صریح.
خاک خوشنود.

چشم تا کار می کرد
هوش پاییز بود.

ای عجیب قشنگ !
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،
چشم هایی شبیه حیای مشبک ،
پلک های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !
زیر بیداری بید های لب رود
انس
مثل یک مشت خاکستر محرمانه
روی گرمای ادراک پاشیده می شد.
فکر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.     
     

                 سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.                     سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست،

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

در دل من چیزی ست مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

دور ها آوایی است که مرا می خواند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

  • هر روز صبح غزالی دز آفریقا بیدار می شود او نیک می داند که

باید تند تر از سریع ترین شیر بدود تا کشته نشود

  • هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود او نیک می داند که

باید تند تر از سریع ترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد

  • مهم نیست که شیر هستید یا غزال مهم این است که با طلوع خورشید

    دویدن را آغاز کنید

     

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

  • بابا ! چی می شه اگه آفتاب نتابه ؟

 

  • اگه آفتاب نتابه تو تعجب می کنی خیره می شی به بهشت ها ،

وباد نور تو رو به آسمون ها می بره، و آفتاب دوباره می تابه.

  • ولی بابا ! چی می شه اگه باد نوزه ؟

هان ! اون وقت چی میشه ؟

  • اگه باد نوزه زمین خشک میشه

قایق بادبونیت وامیسه ،بادبادک پرواز نمی کنه،

سبزه ها مشکل تو رو می بینن و به باد میگن

و باد دوباره می وزه.

  • ولی...! چی می شه اگه سبزه سبز نشه؟

    اون وقت چی می شه؟

  • خب ،اگه سبزه سبز نشه شاید تو گریه کنی ،

    و زمین از اشکای چشمت خیس بشه،

    و مثل عشق تو و من ، سبزه دوباره سبز بشه،

    آره ، سبزه دوباره سبز می شه،

  • ولی بابا اگه دیگه دوست نداشته باشم ؟ اون وقت چی میشه؟

 

  • اگه منو دوست نداشته باشی ،سبزه دیگه سبز نمیشه،

آفتاب دیگه نمی تابه، باد دیگه نمی وزه،

پس می بینی اگه بخوای این دنیای قدیمی بازم بچرخه ،

بهتره منو دوست داشته باشی

 

شل سیلورستاین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

کاش در کتاب زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازاو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 
دوست و دوستدارت: خدا        

     ( برگرفته از وبلاگ گفته ها و نکته ها)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران ات

تا فراموش کنی چندی ازاین شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدن نه گسستم

باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که گر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم.نه رمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...           فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

همه میپرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهم ی دلکش برگ؟

چیست دربازی این ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند؟

که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

***

چیست در خلو.ت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان مینگری؟

***

نه به ابر/نه به آب/نه به برگ/نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله می اندیشم

***

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در دامن کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوات را در گونه ی گل

همه را میشنوم میبینم

من به این جمله نمی اندیشم

***

بتو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها بتو می اندیشم

همه وقت...همه جا

من به هر حال که باشم بتو می اندیشم

تو بدان اینرا...تنها تو بدان

تو بیا تو بمان با من.تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

***

تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ایر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

***

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش                          فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

در هوای سبزه زارم بوی اوست...

برگ برگ این چمن جادوی اوست.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

روزها را نمیشناسم

       ودر انتظار آمدنت

بهارها را شماره میکنم

ای سبز چشم من

اینک چهار فصل

دیریست رفته اند

پس در کدام روز

      در قاب خاطرم

"تصویر"میشوی؟                  ژیلا مساعد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

من به چشمان تو می اندیشم

وبه تکرار هزاران دست

         که تورا مینوشد!

من به چشمان تو می اندیشم

وبه شهری که تورا با همه ی خوبیهایت

به چراغان دروغین شبانش بخشید

وبه دستان تو آموخت

          که تسلیم شوی!

من به تکرار تو می اندیشم

و به غمبارترین لحظه ی خویش

که شکستی در من

و شکستم در خویش!                      رضا معینی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم

ترا من چشم در راهم...                         نیما یوشیج

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

ای آشنای من برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفرکرده بازگرد

تا چون شکوفه های پر افشان سیبها

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم

وانگه چو باد صبح

در عطر بوته های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد

با عطر صبحگاهی نارنجهای سرخ

از دور از دهانه ی دهلیز تاکها

چون باد خوش.غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرارسی

در باز کن.به کلبه ی خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی توست

از هرکه در ره است.بپرسد نشانه هایت

آنگاه با هزار هوس با هزار ناز

برچین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا به خنده فرود آید آِفتاب

بر صبح شانه هایت

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفرکرده بازگرد

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه ی لبان تو

مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی                      نادر نادرپور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

قانون های خدا را به خاطر بسپار:

-حتی تعداد موهای شما شمرده شده است.

-مثل مار خردمند و مثل کبوتر بی آزار باش.پ

-هر کس که بسان کودکان ملکوت خدا را نیابد از هیچ راهی وارد آن نخواهد شد.

-مثل کسی که به کلام من گوش میدهد مثل کسی است که خانه ی خود را روی سنگ بنا کرده است.

-جز کسی که تولد دوباره می یابد کسی قلمرو خدا را نمیبیند.

-پوشیده ای نیست که پرده از روی آن به کنار نرود و نه پنهانی که فاش نگردد.

-بگذار آن که شمشیری ندارد جامه اش را بفروشد تا شمشیر بخرد.

-وقتی شما را بدون کیف پول/کوله پشتی/کفش و... فرستادم چیزی کم نداشتید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |


Design By : Night Skin