به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

قبل از این که شروع به بالا رفتن از نردبان موفقیت بکنی مطمعن شو که ان رابه جایه درستی تکیه داده ای

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام به دوستای خوب و مهربون خودم.اول از هر چیز بگم که دلم براتون تنگ شده بود.نظرای قشنگتون رو که چک کردم احساس کردم شما فکر میکنید این داستانا رو من نوشتم.در صورتی که متاسفانه اینطوری نیست.به زودی منبعشون رو ÷یدا میکنم و براتون میذارم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام دوستای خوب و مهربون.خوبید؟

نظر خاصی در مورد داستانهای پایینی ندیدم.فکر کنم یه کوچولو کم لطف شدید.به هر حال خوشحال میشم اگه منو با نظرای قشنگتون یاری بدین.

من زیاد رویایی نیستم و سعی میکنم واقعیتها رو ببینم و درک کنم.نمیگم خوابیدن رو چمنو.کفشدوزک دیدن و اینچیزا یعنی زندگی کردن اما همه ی اینامیتونه یه مثال خوب واسه لذتهای زندگی باشن.چندتا لذت پاک و زلال.این دیگه به خود شخص مربوطه که جای اینکارا چیکار کنه فقط مهم اینه که داره لذت میبره و زندگی میکنه همچنین از کارایی که میکنه راضیه.هم خودش و هم خدای مهربونی که بهش فرصت داده.

یه بار دیگه یه جمله ی به نظر من مهمه داستان رو مینویسم فکر میکنم اگه یه کم روش تامل کنیم دیگه غصه نمیخوریم.دیگه حرص نمیزنیم.دیگه دروغ نمیگیم.دیگه تمام دنیامون رو رنگ ریا نمی زنیم دیگه نامهربون نیستیم و فقط زندگی میکنیم.

"آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکس که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید."

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زنده گی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زنده گی کن. لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زنده گی کن. او مات و مبهوت به زنده گی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زنده گی از لای انگشتانش بریزد! قدری ایستاد بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟ بگذار این مشت زنده گی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد، زنده گی را به سر و رویش پاشید، زنده گی را نوشید و زنده گی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند... او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما، اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زنده گی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی81ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از045سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا کننده" نامیدند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

"وقت در زندگی زمین خوردی چیزی از زمین بردار"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام بر دوستای گل خودم.خوبید.خوش میگذره؟؟؟؟؟

درسته که مطلبه پایینی رو گذاشتم اما من فکر میکنم دنیا عوض نشده.غصه های دنیا عوض نشدن.مردم دنیا تغییر نکردن.فقط ظاهر دنیا و غصه ها و مردمها عوض شده.وقتی دبستانی بودیمو اون داستان هارو میخوندیم  ما بچه ها هنوز زشتیهارو ندیده بودیم و این دلیل نمیشه که زشتی و آدمای بد وجود نداشتن.مگه نه؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

  شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بودُحسنک مدت های زیادی است که به خانه

 نمی اید.اوبه شهر رفته و در انجا شلوار جین وتی شرت های تنگ به تن میکند.

اوهرروز صبح به جای غذادادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل میزند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.!!!

دیروز که حسنک باکبری چت میکرد.کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است .

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند ودیگر با او چت نکند چون او با پترس چت میکرد.

پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته است و چت میکند،روزی پترس دید که سد سوراخ شده،

اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.

او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند و از این رو درحال چت کردن غرق شد،

برای مراسم دفن او،کبری تصمیم گرفت با قطار به ان سرزمین برود،اما کوه روی ریل ریزش

 کرده بود،ریزعلی دید که کوه ریزش کرده،اما حوصله نداشت.ریز علی سردش بود ودلش

 نمی خواست لباسش را در اورد.ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد ومنفجرشد،کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت .خانه مثل همیشه سوت وکور بود.الان چندسالی است که

کوکب خانم همسرریزعلی مهمان ناخوانده ندارد.اوحتی مهمان خوانده هم ندارد.

اواصلا حوصله ی مهمان ندارد،اوپول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند،

او در خانه تخم مرغ وپنیردارد اما گوشت ندارد.

اواخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود!!

اما او از چوپان دروغگو هم گله ندارد چون دنیای ما خیلی چ.پان دروغگودارد وبه همین

 دلیل است که دیگر درکتاب های دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد....!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

اینگونه زندگی کنیم
شاد شاد اما دلسوز
مثبت مثبت اما مراقب
سالم سالم اما صالح
محکم محکم اما نرم
سریع سریع اما پیوسته
متواضع متواضع اما سربلند
آزاد آزاد اما قانونمند
صبور صبور اما پیگیر
مصمم مصمم اما بی‌خیال
پُر پُر اما افتاده
ساده ساده اما زیبا
مهربان مهربان اما جدی
امیدوار امیدوار اما کوشا
سبز سبز اما بیرنگ (بی‌ریا)
متفاوت متفاوت اما همخوان
خالص خالص اما خلاق
مطمئن مطمئن اما هوشیار
سبک سبک اما سنگین
بخشنده بخشنده اما متعادل
مومن مومن اما راستین
عاشق عاشق اما عاقل
سختگیر سختگیر اما به وقتش
شکرگزار شکرگزار، دیگه اما نداره
کاملا هدفمند پیش به سوی خوشبختی و موفقیت

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاستها بود
کاش معنای سیاست این بود
که قفس ها را در آن حبس کنیم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ... "مجتبی کاشانی"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام دوستای خوب و همراه.امشب رفتم شب شعر(میدونید که من شعر رو خیلی دوست دارم.(یواشکی:اولین بارم بود) شعرایی که میخوندن قشنگ بود اما من یه چیزه دیگه میخواستم(شعرها بیشتر در مورد امام حسین بود)...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

وقتی تو می رفتی

تمام یاس های کوچه با  باد رفتند

من در این هوای بد چگونه بمانم

یادش به خیر همیشه مهربان بودی

حالا همه ندیده عاشقت  می شوند

ببین چگونه شاعران تلاش می کنند

تا یاس ها برای  تو شکوفه  دهند

بعد از تو زمستان هم گرم شد

مبادا زائرانت در سرما بلرزند

دنیا همیشه برای تو م

هربان بود

این شعر از دوست خوبم پریدخت بود.توصیه میکنم حتما به وبلاگ پر بارش سر بزنید:

www.tongemaahi.blogfa.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

 

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام دوستای مهربون.امروز میخوام از خودم بگم...

یه دختر که به دختر(زن)بودنش افتخار میکنه.یه دختر که قلبش واسه تموم مردم دنیا جا داره به خصوص مردم کشورش.یه دختر صبور که آدما رو هرجور که هستن قبول میکنه.

خیلیها بهم گفتن که زودرنجم والبته حساس,راستش من خودم از اینجور آدما خوشم نمیاد پس خیلی سعی کردم دیگه اینطوری نباشم شاید سعیم هم از نظر دیگرون نتیجه بخش بوده باشه اما هنوزم همونطوریم با این تفاوت که وقتی ناراحت میشم دیگه بیان نمیکنم جاش همشو سر بالش بیچارم خالی میکنم و روزی چند بار بیچاره رو با اشکام غسل میدم.

همونطور که قبلا گفتم آدم رکی نیستم خوب دست خودم نیست نمیتونم چیزی که تو دلمه رو بگم.به جز شما.میتونید محرمه خوبی واسه حرفام باشین؟البته فکر نکنم بتونم که حتی اینجام حرفامو کامل بیان کنم چون همش فکر میکنم نوشته هام از نظر دوستام و ...میخواد رد بشه پس بازم...

از آدمایی که فقط چاخان میکنن متنفرم.من فکر میکنم اگه آدما همون چیزی که هستن باشن خیلی دوست داشتنیترند و البته منحصر به فرد...

چقدر من من کردم.از آدمایی هم که خیلی به خودشون مینازند هم خوشم نماد(میگن به پولت نناز چون که به یه شب بنده و به زیباییت نناز که به یه تب بنده)و فکر میکنم که آدما میتونن در کمال اعتماد به نفس فروتن و متواضع باشن.من همیشه سعی کردم اینجوری باشم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام دوستای مهربون خوبیدلبخند,ما 8 روز تعطیلیم و از این بابت خییییلی خوشحالم البته میدونم که همه 5 روز تعطیلن ولی دستشویی مدرسه مون خراب شدهنیشخند وبه همین خاطر...دوستام میخوان برن مسافرت دیروز بعد از کلاس زبان یه هو وسط خیابون دوستم بغلم کرد.نگو داره ابراز احساسات میکنهقلبمیخواد بره مسافرت.امیدوارم بهش خوش بگذره.منم این چند روز یه جوری سرمو گرم میکنم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام یکی از دوستان گفتن برای شروع از خودم بنویسم و البته خونوادم یه جورایی خواس کل جد و آبادمو اینجا حاضر کنم.البته منم به نظرش احترام میذارم و مینویسم ترجیح میدم از دیگرون شروع کنم:

بابا:یه پدر خوب,یه حامیه همیشگی,حاضره تموم ژولاشو واسه خونوادش خرج کنه همین باعث شده که یه کم از نظر دیگرون خسیس به نظر بیاد,هرکی باهاش هر طور رفتار کنه اونم همونطور جوابشو میده,ظاهرش خیلی مهربون به نظر نمی رسه اما از خیلیهایی که تظاهر میکنن خوش قلبتره.

مامان:یه مادر خوب دلسوز یه کم زودرنج و البته خوش برخورد وسریع با دیگرون رابطه برقرار میکنه,خون گرم و دوست داشتنی,یه زن واقعی با تمام روحیاتشون و البته یه مدیر خوب و با سیاست,پاک و مهربون.

علی:یه داداش شیطون,بعضی وقتا یه دنده و لجباز,با یه غرور کاملا مردونه,در عین حال احساساتی و زودرنج,و شدیدا دل نازک اما به خاطر همون غروری که گفتم خیلی واسش سخته که گریه کنه,یه غیرتی دوست داشتنی.

عرفان:یه داداش کوچولو که از بالایی احساساتی تره,صبحا بدون بوس نمیتونه بره مدرسه(منظورم این بود که باید همه رو ببوسه)خیلی زود رنج و حساس اما اصلا مغرور نیس و راحت گریه میکنه یه استثنا بین پسرا,خوش قلب و مظلوم.

پ-ن:خودتون خواسینا ماشا الله اینقدر زیادیم که باید تا صبح بخونین...پس بسم الله.راستی از اقوام مامان شروع میکنم اگه راستشو بخواین همیشه واسم عزیزتر بودن و از بزرگا صرف نظر میکنم:

اسما:یه دخترخاله ی مهربون و خوش قلب,بعضی وقتا دمدمی و...,گرم و صمیمی و البته دوست داره دل همه رو به دست بیاره,و گاها شیطون کلا باهاش احساس راحتی میکنم(قرمز)

شیما:یه دختر خاله ی خوب دیگه خواهر اسما,این یکی شیطونیش کمتره,یه کم مغرور,مهربون البته اگه از دنده ی راست بیدار شده باشه عالیه در غیر اینصورت...کلا آدم دلش میخواد باهاش حرف بزنه(بنفش کمرنگ)

مهناز:یه دختر خاله ی مهربون راستش دیگه خیلی نمیتونم نظر بدم.(نارنجی)

آمنه:یه دختر خاله ی خوب دیگه,حس میکنم اسما شبیه شه,خون گرم و صمیمی,و سریع با همه ارتباط برقرار میکنه و خوش سلیقه(بنفش)

رضا:یه پسرخاله که همیشه شیطون بوده,بعضی وقتا هم بداخلاق,میشه دیگه توضیح ندم(خاکستری)

امینه:بازم یه دختر خاله ی عزیز دیگه,مهربون,بازم آدم دلش میخواد باهاش حرف بزنه,یه کم تودار(بازم بنفش کمرنگ)

نفیسه:یه دختر خاله ی خوب دیگه,صمیمی و خونگرم,بازم یه کوچولو دمدمی,و بازم خوش قلب(پسته ای)

لادن:یه دخترخاله ی گل دیگه,احساساتی زودرنج و مهربون,یه کم ساکت و تا باهاش حرف نزنی حرف نمیزنه(صورتی)

سروش:یه پسر خاله ی مودب,تودار و به نظر میاد بی حوصله,همیشه هم مراعات همه رو میکنه.(پسته ای)

ساناز:یه دختر خاله ی خوب دیگه,مهربون,راحت میتونم باهاش حرف بزنم, با درک بالا(کرمی)

ساره:یه دختر خاله ی عزیز دیگه,دوست داشتنی,تودار,اگه از دنده ی راست بلند بشه عالیه اما خدا نکنه...(آبی)

نیلوفر:بازم یه دختر خاله ی خوب دیگه:خوش حرف و سرزنده,دوست داشتنی و بعضی وقتا شیطون,یه دختره خانم و خوب(نیلی)

محمد:یه پسر خاله ی عزیز دیگه,مهربون و بدردبخور,عاشق کتاب(نارنجی)

مریم:یه دختر داییه عزیز,یه کم مغرور و البته دوست داشتنی(بنفش)

مهنوش:یه دختر داییه عزیز دیگه:پر حرف و رک,مهربون و...(نارنجی)

فرزام:فعلا کوچکترین نوه ی مامان بزرگم.عزیز دل من شیرین و سبزه و نمک و بلا و فرفری(سبز)

بالاخره تموم شد خسته نباشین ممنونم که تا آخرشو خوندین.اول بگید ماشاالله.دوم خودتون خواستین.سوم اگه واسه همه نوشتم مهربون و خوب جدی گفتم همشون واسه من عزیز و خوبند بدون هیچ اغراقی.البته من هیچ وقت نتونستم رک باشم.پس به دلیل مسائل امنیتی و ....یه چیزارو ننوشتم اما هرچی نوشتم راست بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام دوستای خوب ببخشید اگه اینقدر دیر سر میزنمخجالت.خودم هم دلم تنگ شده بود.تصمیم گرفتم که مطالبه دیگه ای هم تو وبلاگم بذارم.و البته بیشترش نوشته های خودم باشه.راستی کمترم از این عشقولانه ها خواهم گذاشت.آخه خودمم خیلی به دلم نمیشینه(چون که از دل بر نیومدنلبخند)پس منتظر پرحرفیهای این دختر خوب و نازنین فرشته ی روی زمین...(جو گیر شدم میگن آدمو برق بگیره جو نگیرهنیشخند)باشین. راستی خوشحال میشم اگه شما هم بهم بگین بیشتر از چه جور مطالبی خوشتون میاد!؟مژه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .


فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"

 با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

 سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان  نشسته بود .گنجشک ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .

وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید

شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .

دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.

مرشد می گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .


پائولوکوئیلو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

گفتی که به احترام دل باران باش         باران شدم وبه روی گل باریدم


گفتی که ببوس روی نیلوفررا                از عشق تو گونه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو دلی روشن کن        من همچو گل ستاره ها تابیدم


گغتی که بیا و از وفایت بگذر                   از لهجه بی وفاییت رنجیدم

 
گغتم که بهانه ات برایم کافیست              معنای لطیف عشق رافهمیدم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

به سه چیز تکیه نکن 

 غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

                                                   دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود یک آن شد

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشین و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

میروم از یادها

همسفر با بادها

در دلم فریادها

می روم با خویشتن تنها شوم

فارغ از اینها از آنها شوم

میروم شاید که خود را یافتم

عشق را شاید خدا را یافتم

می روم تا آخر بود و نبود

می روم تا انتهای بی کسی

می روم تا انتهای جنگل و باران و باد

می روم پاییز را خندان کنم

می روم تا این دل لبریز از نیرنگ را

با صفای چشمه و باران مهر

اندکی شاید مصفاتر کنم

می روم گلهای غمگین و سیاه درد را

شاد چون باغ بهاران و چمنزاران کنم

می روم شاید اسیر خسته و دربند را

فارغ از دنیای بی آغاز و بی پایان کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

که حرفهایت هم باور دل من نیست

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

حقیقت باور را هم از دلم برده ای

و حال چه میگویی که بی من برایت خوش نیست

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

یارا یارا گاهی ، دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را ، چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن

بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است         قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

چشم‌هایت را که ببندند
عاشق صدایی می‌شوی
گوش‌هایت را که بگیرند
عاشق بویی که ترغیبت می‌کند
بینی‌ات را که بگیرند
عاشق آن‌چه لمس می‌کنی
دست‌هایت را که ببندند
عاشق آن‌چه زیر پای توست
پاهایت را که بردارند
عاشق آن‌چه در سرت می‌گذرد
سرت که نباشد
عاشق آن‌چه در تو می‌طپد
چیز‌های زیادی را باید از دست بدهی تا نوبت به قلبت برسد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |


Design By : Night Skin